هدایت

معارف اسلامی

هدایت

معارف اسلامی

  • ۰
  • ۰

سئل عن الرضا علیه السلام عن خیارالعباد؟

فقال علیه السلام :الذین اذا احسنوا استبشروا ،واذااساووا استغفروا واذااعطوا شکروا،واذاابتلوا صبروا ،واذاغضبوا عفو

ازامام رضا علیه السلام درباره بهترین بندگان سوال شد؟

فرمودآنانکه هرگاه نیکی کنندخوشحال شوندوهرگاه بدی کنندآمرزش خواهند،وهرگاه عطا شوندشکرگزارندوهرگاه بلابینندصبرکنند،وهرگاه خشم کننددرگذرند.

ماخذ:40حدیث ازامام رضا علیه السلام

  • محمد مزینانی
  • ۰
  • ۰

قال الصادق علیه السلام : ان لاهل الجنه اربع علامات :وجه منبسط ،ولسان لطیف وقلب رحیم ویدمعطیه - مواعظ العددیه صفحه 330

اهل بهشت چهارخصلت دارند:

1- سیمای گشاده 2- زبان نرم 3- قلب رئوف ومهربان 4- دست بخشنده

  • محمد مزینانی
  • ۰
  • ۰

نکاتی دیگردرخصوص اینکه چرادیه زن نصف دیه مرداست؟

خداوندمتعال حکیم بالاطلاق است وهیچ کاری رابدون حکمت ومصلحت انجام نمی دهد وشکی نیست در ساختمان وجودی مردان وزنان تفاوت است وهرکدام رابهرکاری ساخته اند ازآنطرف بر کسی پوشیده نیست جوامعی که تساوی بین حقوق زن ومرد را اعلام می کنند هرگزبه گفته خودجامه عمل نمی پوشندوبه عموم زنان نگاه ابزاری دارند وآنان راتاحدیک کالایی که موردبهره برداری و کامجویی مردان است پایین آورده اند ازآنطرف اسلام عزیزبالاترین ارزش وبهاء رابرای زنان قائل شده است در قرآن کریم به این موضوع اشاره شده است واذابشراحدهم بالانثی ظل وجهه مسودا وهوکظیم یتواری من القوم من سوء مابشر به ایمسکه علی هون ام یدسه فی التراب -نحل 58و59 قبل ازظهوراسلام وقتی به پدری خبرمی دادند همسرت دخترزائیده است ازفرط ناراحتی و خشم چهره اش سیاه می شد وازبین قبیله اش فاصله می گرفت ومی گفت بااین دخترچه کنم اورادردل خاک پنهان کنم ویاباخواری وخفت اورانگه دارم اما وجود اقدس پیامبرخدا به دختران وزنان بهایی ویژه دادند وبه زنان عزت بخشیدندوفرمودند دخترریحانه بهشتی است ومن اورامی بویم نکته دیگراینکه بعضی ازفتاوا خرق اجماع علماء ومراجع عظام شیعه است که ازقدیم الایام گاها اتفاق افتاده وملاک استدلال نمی تواندباشد و فقط برای مقلدین آنان قابل عمل است درپایان فقه تشیع نسبت به فرق 4گانه اهل تسنن ازپویائی ویژه ای برخورداراست چون فقه شیعه باب علم رامفتوح وفقه اهل تسنن باب علم رامنسدمی داند.یاعلی

  • محمد مزینانی
  • ۰
  • ۰

محبت

حضرت علی علیه السلام : دل آدمی رمنده ایست که بامحبت رام می شود.

حضرت علی علیه السلام :محبت نردبان رفعت است .

درعالم چیزی بالاترازمحبت نمی بینم -بتهوون

درجهان یگانه مایه نیکبختی انسان محبت است.افلاطون

دنیارامحبت می تواندنجات دهد واین مرض بزرگ بشریت رامحبت می توانددرمان کند-کمال الملک

شمشیری علیه محبت وجودندارد-مثل ژاپنی

کسی که محبت می کاردحق شناسی درومی کند-مثل تازی

محبت درازدواج ازاحترام ایجادمی گردد.فنلون

محبت راازماهی بایدآموخت که ازآبش بیرون آری میمیرد.مثل ایرانی

یک کلمه محبت آمیزمی تواندتمام فصل زمستان انسان راگرم کند-مثل ژاپنی

مهربانی زبانی است که لال می تواندباآن سخن گوید.کروناشنوامی تواندآنرابشنودوبفهمدوکوریانابینا می تواندآنراببیند-بووی

زندگیتان سرشارازعشق ومحبت

  • محمد مزینانی
  • ۰
  • ۰

خاطرات بسیار شگرف یک بسیجی نوجوان اصفهانی

 

 

متن موجود گوشه ای از سرگذشت ۴۵ روز از زندگی یک بسیجی ساده و بی ادعا که به قول خودش انگار ۴۵ سال طول کشیده که حالا بعد از گذشت سالها که ترجیح داده بود تو دلش بمونه برای همه یا لااقل اونایی که دلشون برای عزت و سربلندی این مملکت می تپه بیان کنه.

جا مانده ای که تنها بازمانده از گردان یا زهرا بوده و شاهد شجاعت ها و دلاوری های همرزمانش که وجودشون رو برای عزت و استقلال این مملکت تقدیم کردند.

نام : ابوالفضل

نام خانوادگی : صادقی

نام پدر : علی محمد

ش ش : ۲۴۸۴

ت ت : ۴۹/۶/۳

محل تولد: روستای حسن آباد جرقویه از توابع اصفهان

برای چندمین بار بود که به محل ثبت نام می رفتم و باز همان حرف های قبلی را می شنیدم. سنت کمه قدت کوتاهه برو پسر جان …تازه رضایت پدر و مادرت هم مونده

اما عشق به جبهه و لبیک به امام باعث شده بود به این راحتی ها پا پس نکشم. روزها در کلاس درس بودم و شبها در پایگاه بسیج.شبها وقتی بچه ها از جبهه و جنگ و رشادت های رزمندگان تعریف می کردند بیشتر دلم برای جبهه پر می زد.

تصمیم گرفتم هر طور شده با هر ترفندی به این آرزوم برسم.

پدرم آرام ، صبور و کم حرف بود ولی از چهره اش می شد خوند تو دلش چه غوغاییه.عشق به فرزند از یک سو و انجام تکلیف از سوی دیگر. مادرم هم از سلاله جلیله سادات که هنوز داغ دار شهادت برادرش بود.

مادرم را راضی کردم اما هنوز به خاطر قد کوتاه و سن کمم قبول نمی کردند؛البته آموزش های مقدماتی را در پایگاه بسیج گذرانده بودم ولی از نظر بدنی ضعیف بودم به همین خاطر به شدت نگران بودم.

بالاخره یک روز چند کفی پیدا کردم و به ته پوتین هام میخ کردم. ۴ سانتیمتر بلندتر شدم . توی پوتین هام رو هم پر از پنبه کردم و با امید به خدا دوباره رفتم دفتر بسیج و این بار با وساطت پدر و مادرم ثبت نام کردم.

برگه اعزام رو گرفتم و راهی پادگان شهید محمد منتظری در اصفهان شدم. ۴۵ روز آموزش دیدم و حسابی آماده و آبدیده شدم.

در بهار سال ۱۳۶۷ همراه یک کاروان از بچه های بسیج به اهواز اعزام شدیم.حس عجیبی داشتم.پس از سازمان دهی به همراه چند نفر از بچه هایی که از پادگان با آنها آشنا شده بودم به گردان یا زهرا سلام الله علیها معرفی شدیم.

یک هفته در گردان بودیم و مشق عشق و شهادت می کردیم. برنامه روزانه ام از نماز صبح تا غروب خورشید شده بود آمادگی جسمی و تقویت قوای روحی. با کمپرسی ها به سمت فاو حرکت کردیم.بچه ها با شعار های کوبنده برای عراقی ها خط و نشان می کشیدند.هر از گاهی هواپیماهای عراقی مثل خفاش هایی که از نور می ترسند بالای سرمان می آمدند ولی کی به اونها توجه میکرد.کنار اروند پیاده شدیم و با قایق های موتوری گردان ما را به آن طرف رودخانه منتقل کردند.بین ساعت ۶ و ۷ بعد از ظهر اون طرف رسیدیم.نماز خوندیم و لقمه ای نون و پنیر خوردیم و به سمت فاو حرکت کردیم.تقریبا ساعت ۱۱ شب پشت خاکریزها سنگر گرفتیم.یکی دو ساعت که گذشت پاتک عراقی ها شروع شد.خاکریزی که پشت اون سنگر گرفته بودیم با آتش سنگین عراقی ها داشت زیر و رو می شد.فرمانده گردان دستور عقب نشینی داد و مرتبا فریاد می زد گردان یا زهرا در محاصره عراقی هاست.زود عقب نشینی و فرار کنید و هر طور شده جونتون رو نجات بدین ولی خیلی دیر شده بود.بچه های گردان یکی پر پر می شدند و فقط صدای یا حسین و یا زهرا به گوش می رسید.خیلی از بچه ها شهید شدند اونایی هم که موندند تقریبا همشون اسیر شدند.نزدیکی های صبح من به اتفاق شش نفر دیگه از بچه های گردان که تو تاریکی شب همدیگر رو پیدا کرده بودیم تصمیم گرفتیم به سمت اروند فرار کنیم بعد از پل بگذریم و خودمون رو به نیروهای خودی برسونیم ،غافل از اینکه هفتاد ، هشتاد عراقی ما را زیر نظر داشتند و منتظر حرکت ما بودند تا حرکت کردیم شروع به تیر اندازی کردند. مثل بارون گلوله می آمد.وارد نیزارها شدیم عراقی ها هم تقریبا با فاصله ۱۰۰ متری ما بودند.تعقیب و گریز شروع شد.زیر آتش سنگین عراقی ها در حال فرار بودیم که خمپاره ای بین ما به زمین خورد.دو تا از بچه ها درجا به شهادت رسیدند یکی دیگه از بچه ها هم ترکش به گردنش خورد و افتاد.خدایا چی کار کنیم؟ نمی تونستیم اون ها را با خدمون ببریم.خیلی سریع بدن هایشان با نیزارها پوشاندیم و چه غریبانه باهاشون وداع کردیم.

منم از ناحیه پشت دست چپ و زانوی پای راست و پهلوی راستم زخمی شدم.چهار نفری به سمت اروند راه افتادیم و با هر سختی که بود خودمون را به اروند رساندیم ولی پل را زده بودند و هیچ راهی برای عبور نبود یا اسیر می شدیم و یا خودمون رو به اروند می سپردیم.

 

 

 

 

شناسنامه گردان

راه دوم را انتخاب کردیم.یکی از بچه ها به طور اتفاقی پل شناوری رو پیدا کرد.ما هم خیلی زود هر چه داشتیم ریختیم تو آب از اسلحه گرفته تا تمام تجهیزات حتی پلاک هامون فقط یک زیر پوش پوشیده بودیم و یک شلوار بسیجی و یک جفت جوراب…عراقی ها داشتند می رسیدند پل شناور را به آب انداختیم.دو نفرمون روی آن بودیم و من و یک نفر دیگه توی آب.تقریبا سی چهل متر از ساحل دور نشده بودیم که ما را به رگبار بستند.یکی از بچه های روی پل شناور تیر خورد و شهید شد. فقط صدای یا حسین و یا زهرایش به گوشمان می رسید.رفت توی اعماق اروند.همین طور تیر می اومد تا اینکه نفر دومی هم که روی پل شناور بود مورد اصابت قرار گرفت.گلوله درست خورد توی سرش و روی پل به صورت دراز کشیده بود. بغل دستیم توی آب تیر خورد به کتفش و دیگه نتونست پل را نگه داره من بلافاصله پل شناور را رها کردم تا اون رو بگیرم که تو این حال همرزمم که شهید شده بود و روی پل شناور قرار داشتبا وارونه شدن پل افتاد توی آب…منم نتونستم همرزم مجروحم رو بگیرم چون خیلی فاصله گرفته بودم،فقط صدای یا حسین و یا زهرای او را می شنیدم تا اینکه صدای اون هم قطع شد.

برگشتم لبه پل شناور را گرفتم که ناگهان تیری به پشت سرم اصابت کرد و دیگه نتونستم شنا کنم به زحمت خودم را انداختم روی پل و یک دستم را روی جای تیری که به سرم خورده بود گذاشته بودم و دست دیگه ام رو هم روی پام گذاشته بود و بی حرکت رو پل شناور افتاده بودم. عراقی ها که فکر می کردند من هم شهید شده ام دیگر تیر اندازی نمی کردند.من هم خیلی آروم اونها را نگاه می کردم.حرکت جریان آب باعث شد پل مسیر حرکتش رو عوض کنه و هم جهت با حرکت آب اروند به سمت خلیج کرد.آب منو سه چهار کیلومتر پایین تر برد و به نخلستان های عراق نزدیک شدم.نمیتونستم هیچ حرکتی کنم چون می فمیدن من زنده ام.مدتی گذشت به هر زحمتی بود از آب اومدم بیرون و پل شناور را هم با خودم به سمت ساحل و لابه لای نیزارها بردم و مخفی کردم.تقریبا ۳۰ متری از ساحل فاصله گرفته بودم.پل شناور را انداختم توی باتلاق ها و خودم هم روی پل دراز کشیدم و با نی ها خودمو پوشوندم تا عراقی ها نتونند منو ببینند.

نزدیکی های ظهر بود؛از سر و دست و پام خیلی خون رفته بود ولی خدا را شکر هنوز زنده بودم،خیلی هم گرسنه ام بود.کاری هم نمیتونستم بکنم.من بودم به همراه یک زیر پوش و یک شلوار بسیجی و یک جفت جوراب و دنیایی پر از غم و اندوه ولی قلبی امیدوار به فضل و عنایت خداوند و اهل بیت

تنها بدون غذا و اسلحه و لباس ،در محاصره ی عراقیها. تقریبا ۵۰ متر باهاشون فاصله داشتم ولی خدا را شکر بین مون نیزارها و باتلاق ها و نخل ها بود.روز اول رو با سختی فراوان و خونریزی ناشی از اصابت تیر و ترکشها و گرسنگی و ترس از عراقیها و گرازهای داخل نیزارها که کمو بیش صداشونو می شنیدم گذروندم.ساعت ها همینطور می گذشت و من فقط گریه می کردم و از اهل بیت استمداد و کمک می خواستم.ساعت حدود یک و نیم شب بود که چهار پنج تا عراقی اومدند و پشت نیزارها پیاده شدند و شروع کردند به بازرسی منطقه و با چراغ قوه درون نیزارها را میدیدند و من هم از ترس می لرزیدم و زیر لب ذکر می گفتم.بعد از مدتی سوار جیپ ها شدند و رفتند. نزدیکی های صبح دوباره اومدند و این کار و تکرار کردند.من اونا رو میدیدم ،صدایسان را می شنیدم و حتی نزدیک من که می رسیدند نفس کشیدنشان را هم احساس می کردم و من می لرزیدم و آیه شریفه

و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون” (یس/۹) را تلاوت می کردم.روز دوم فرا رسید.از یک طرف بی خوابی و ترس شب گذشته و از طرفی گرسنگی و از همه بدتر خونریزی شب پیش و می توانم بگویم بدترین شب عمرم را سپری کرده بودم.البته خونریزی هایم خیلی کمتر شده بود و از ترس جراحاتم به کلی از یادم رفته بود.مجبور شدم مخفیگاه را ترک کنم و به دنبال غذا بروم که ناگهان نخل هایی نظرم را جلب کرد ولی هنوز به بار ننشسته بودند،فقط شکوفه داده بودند.خدا را شکر تنها غذای موجود بود.شکوفه های خرما این شده بود کار هر روز من. برای رفع تشنگی هم خودم را از آب گل آلود سیراب می کردم و سریع به مخفی گاهم برمی گشتم ، البته نوشیدن آب هم منحصر به زمانی بود که رودخانه در حالت مد قرار داشت.کار روزانه من شده بود خارج شدن از نیزارها و خوردن شکوفه های خرما،نوشیدن آب و برگشتن به نیزارها و مخفی شدن.

غروب که میشد دوباره غم وجودم رو فرا می گرفت.غم از دست دادن هم رزمانم که جلوی چشمانم پرپر شدند.از طرف دیگر نگران خانواده ام بودم که پس از گذشت ۱۲ روز هیچ خبری از من نداشتند.طول پل شناور از طول بدن من کمتر بود و شبها وقتی می خواستم بخوابم از ترس نیش پشه ها و سایر موزی ها جوراب هایم را از پاهایم در می آوردم و توی دستهام می کردم و پاهام که از پل شناور زده بود بیرون تو گل و لجن و باتلاق فرو می کردم تا از نیش پشه ها در امان باشم و خودم هم از ترس عراقی ها تا صبح بیدار بودم.چون عراقیها از نیمه شب به بعد یه بار برای شناسایی منطقه می آمدند و هر بار حدود سی ،چهل دقیقه دقیقا منطقه رو بازرسی می کردند.بعضی وقتها نور چراغ قوه شون از روی بدنم رد می شد که می گفتم اینجا دیگه پیدام کردند ولی خوشبختانه پیدام نمی کردند.من هم با قرائت سوره ی مبارکه ی یس آروم می شدم.

صبح روز سیزدهم که برای رفع تشنگی به لب اروند رفته بودم با گردابی که ناشی از جزر و مد رو به رو شدم.داشتم دستام رو می شستم که خمپاره ای از سمت ایران کنارم خورد.چشمام رو بستم و شهادتین رو خوندم.گل و لای و لجن ها به صورتم پاشید ولی خمپاره منفجر نشد.با عجله خودم رو به مخفیگاه م رساندم و از اون روز به بعد دیگه جرات رفتن لب اروند را نداشتم و مجبور بودم جاهای دیگه دنبال غذا و آب بگردم.یک روز همین که داشتم دنبال غذا می گشتم درخت توتی را پیدا کردم که تازه به برگ نشسته بود از اون روز به بعد درخت توت شده بود غذای من.یادم اومد که تو روستامون باغی داشتیم که چند تا درخت توت داشت و من هر روز از توت های خوشمزه اش می خوردم و هیچ توجهی به برگ های اون نداشتم و نمی تونستم باور کنم که برگ های درخت توت یه روزی می شه غذای من برا اینکه یه روزی جونمو نجات بده.

بعضی وقتها بارون شروع می کرد به باریدن یه وقت تا صبح بارون می بارید رو سرم.البته بارون رحمت خداست ولی تو اون شرایط من تا صبح از سرما می لرزیدم.تا روز بیست و سوم از برگای درخت توت می خوردم هر چند بعضی مواقع دلم درد می گرفت ولی برای رفع گرسنگی بد نبود تا اینکه دیگه پایین درخت برگ نداشت و اگر می خواستم از برگ های بالای درخت بخورم باید می ایستادم یا از درخت بالا می رفتم که حتما عراقیها منو می دیدند و کارمو می ساختند.روز بیست و چهارم دیگه نتونستم برگی بخورم و ناامید و گرسنه به سمت مخفیگاهم برگشتم و اون شب گرسنه خوابیدم.صبح روز بیست و پنجم از مخفیگاهم اومدم بیرون.تو این فکر بودم که تکه چوبی پیدا کنم تا با اون شاخه ها را بکشم پایین تا از برگ اونا بخورم.تکه چوبی پیدا کردم و خودم رو به درخت توت رسوندم.اما با صحنه عجیبی روبهرو شدمکه مطمئنا لطف و امداد الهی بود که شامل حال من شده بود .شاخه هایی که تا دیروز هیچ برگی نداشت پوشیده بود از برگ های تازه و عجیب تر اینکه طعم و مزه این برگ ها با برگ های روزهای قبل خیلی تفاوت داشت.هم خوش طعم تر شده بود و هم خوش مزه تر با خوردن کمی از آنها احساس سیری می کردم بر خلاف برگ های قبلی که هر چی می خوردم سیر نمی شدم و تازه حالت تهوع هم به من دست می داد ولی مجبور بودم.اینجا بود که فهمیدم خداوند چقدر مرا دوست دارد و در این شرایط حافظ و نگهدار من است.

گر نگهدار من آن است که من می دانم                شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

از روز اول به فکر بازگشت بودم ولی به علت زخم های ناشی از تیر و ترکش ها و ضعف جسمی شدید هر روز مجبور بودم به تعویق بیندازم.اگر می خواستم شبانه فرار کنم هم از طرف ایران و هم از طرف عراق منور می زدند و دیده می شدم و هر طرف به گمان اینکه نیروی دشمن است مرا هدف قرار می دادند و روزها هم که هوا روشن بود اصلا امکان این کار نبود .

۴۳ روز گذشته بود از زیرپوشم فقط یک یقه مانده بود و شلوارم هم به یک شلوارک تبدیل شده بود؛ به خاطر برخورد با نیزارها و نخل ها و تقریبا روزهای آخر بدون پوشش مناسب بودم.عصر روز چهل و سوم انگار به من الهام شد که فردا سپیده ی صبح حرکت کنم با اینکه روزهای قبل هم در فکر برگشت بودم ولی اینبار با دفعه های قبل خیلی فرق داشت.آن الهام غیبی برای انجام این کار کاملا مصمم کرده بود.جوراب هایم را پر از برگ های درخت توت کردم هم به عنوان غذا استفاده کنم و هم دلیل و مدرکی باشد برای اثبات حرف هایم. بعد از این کار به سمت پل شناور رفتم.تصمیمم را گرفته بودم خواستم پل شناور را به ساحل اروند بیاورم تا برای حرکت سپیده فردا آماده باشد. ولی عراقی ها هر شب دو بار برای شناسایی منطقه می آمدند و من خواستم قبل از آمدن آن ها یا بین دفعه اول یا دوم پل شناور را به لب اروند ببرم ولی به علت اینکه پل شناور پس از گذشت ۴۴ روز که من هر شب روی آن خوابیده بودم کاملا در گل و لای فرو رفته بود و من هم توان جسمی خود را کاملا از دست داده بودم و بسیار ضعیف شده بودم و باز به علت درد ناشی از تیر و ترکش های بدنم و تیغ های درخت خرما که هر روز به خاطر نداشتن پوتین به پاهام می رفت نتوانستم پل را از جا بکنم.بنابراین از تکه چوبی به عنوان اهرم استفاده کردم و تقریبا سه چهار ساعت طول کشید تا توانستم پل شناور را از زمین جدا کنم و قبل از بازگشت دوم عراقی ها ،پل شناور را به لب اروند بردم.قبل از اینکه پل شناور را درون اروند بیاندازم جذر و مد را در نظر گرفتم و در موقع سپیده دم که آب جزر می شد تصمیم به بازگشت داشتم.سپیده چهل و چهارمین روز خودم رو به لب اروند رساندم.شهادتین را خواندم و با توکل به خداوند پل شناور را به درون آب انداختم و سوار بر آن شدم.با دستهایم شروع به پارو زدن کردم هوا که روشن شد بیش از نیمی از اروند را پیموده بودم که ناگهان صدای رگبار و تیرهایی را که به سویم می آمد بند دلم را پاره کرد.ناگهان تیری به ران پای راستم اصابت کرد.یک دستم را روی جای تیر گذاشتم و با دست دیگر پارو می زدم.هر طور بود خودم رو به ساحل ایران رساندم.خودم را از آب بالا کشیدم و بی هوش شدم. وقتی به هوش آمدم مدتی طولانی گذشته بود زیرا وقتی به هوش آمدم اطرافم خون زیادی پخش شده بود و خون ها تقریبا خشک و ترک ترک شده بود فهمیدم که مدتی طولانی بی هوش بوده ام.

نمی توانستم راه بروم چون که زمین سمت ایران سفت بود و تیغ هایی که در پاهایم بود امکان راه رفتن را از من سلب کرده بود به همین علت به صورت چهار دست و پا وارد نیزارها شدم تقریبا ۵۰ متری چهار دست و پا طی کردمکه تکه چوبی پیدا کردم.از آن به عنوان عصا استفاده کردم.چون نمی توانستم روی پاهایم بایستم به سختی روی پاشنه پایم ایستادم.یک قدم که برمی داشتم به زمین می خوردم ، و این کار ادامه داشت تا از نیزارها گذشتم و به جاده ای باریک رسیدم که از وسط نیزارها می گذشت پس به سنگری برخورد کردم . خودم را به داخل سنگر انداختم و مخفی شدم.سنگر تاریک بود.در روشنایی ابتدای سنگر پلاستیکی پر از نان کپک زده خشک پیدا کردم از آنجایی که ۴۴ روز بود که غذای من برگ توت بود و از نان و غذا خبری نبود باورم نمی شد که چشمم به نان خورده است.تمام آن نان های کپک زده را خوردم.پس از مدتی از سنگر خارج شدم و با سختی و با تکیه بر عصا به راه افتادم.

ناگهان صدای گلنگدن اسلحه ای مرا میخکوب کرد .ایست،دستا بالا ! چوب دستی از دستم افتاد و خودم هم نقش بر زمین شدم. همه چیز را تمام شده احساس می کردم یک نفر از لا به لای نیزارها با اسلحه بیرون آمد و در چند متری من ایستاد در حالی که آماده ی شلیک کردن بود.فکر می کرد من عراقیم.یک رزمنده ی ایرانی بود.دستور داد دستهایم را بالا بگیرم من هم نشسته این کار را کردم.باورم نمی شد که حرف می زند و ایرانی است.پرسید ایرانی هستی یا عراقی؟گفتم ایرانی …با توجه به اینکه در این مدت ۴۴ روز هیچ حرفی نزده بودم و صدای آشنایی هم به گوشم نخورده بود نمی دانستم اصلا می توانستم حرف بزنم یا نه ،اصلا قیافه خودم را هم فراموش کرده بودم.به بسیجی ایرانی گفتم من بعد از ۴۵ سال از آن طرف به اینجا آمده ام چون در این مدت از بس به من سخت گذشته بود هر روز برایم به اندازه یک سال نمود پیدا کرده بود.فارسی به او گفتم من آماده کشته شدن هستم ولی پس از اینکه دید من اسلحه ندارم و از پایم هم خون می آید شلیک نکرد و به من نزدیک شد. از من پرسید از کدام لشکر و از کدام گردان هستی ؟ گفتم از لشکر امام حسین علیه السلام و گردان یا زهرا سلام الله علیها

شهید صیادیان آرانی,تدارکات,سپاه,لجستیک,آماد و پشتیبانی,دفاع مقدس,خاطرات,زندگی نامه,شهید

نامه درد و دل جانباز برای رهبر انقلاب

رزمنده تعجب کرد.چون نام گردان یا زهرا را شنید گفت : گردان یا زهرا که تماما شهید یا اسیر شدند تو چه طور زنده مانده ای ؟پس از اینکه مطمئن شد که ایرانی هستم مرا به دوش خود گرفت و به سمت مقر فرماندهی حرکت کرد.در مقر فرماندهی سوالاتی به صورت بازجویی پرسیدند چون هنوز هم فکر می کردند من عراقیم و خودم را ایرانی جا زده ام.پس از پرسش و پاسخ های فراوان و ثابت شدن ایرانی بودنم و اینکه از گردان یا زهرا هستم زخم هایم را پانسمان کردند و مرا به شهرک دارخوین منتقل کردند. از آنجا مرا به حفاظت اطلاعات لشکر بردند و بازجویی کردند.پرسیدن در لشکر چه کسانی را می شناسی؟گفتم من چهل و پنج سال پیش با عمو و پسر عمه ام و چند تن از رفقایم با هم جبهه آمده بودیم. آن زمان عمویم در قسمت ترابری سنگین و آب رسانی با تانکر مشغول خدمت بود.مرا همان شب به اردوگاه غرب بردند.من بودم به همراه یک راننده تویوتا .راننده دم در سنگر عمویم پیاده شد و به داخل سنگر رفت و پرسید حسین صادقی کیست؟ عمویم از سنگر بیرون آمد.راننده به او گفت شما ۴۵ روز پیش یکی از اقوامتان مفقود الاثر شده است؟ عمویم گفت : بله پسر برادرم.ما تمام سردخانه های اهواز و کردستان و کلا تمام معراج الشهداء ها را گشته ایم ولی او را پیدا نکرده ایم.راننده گفت اگر او را ببینی می شناسی؟ عمویم فکر کرده بود که جسدم پیدا شده است.من که این گفت و گو ها و سوال و جواب ها را می شنیدم از ماشین پیاده شدم و تقریبا در فاصله یک متری او ایستادم.من او را شناختم ولی او به علت وضعیت جسمانی من که در طی این ۴۵ روز برایم اتفاق افتاده بود مرا نشناخت.پس از اینکه با زبان محلی با عمویم صحبت کردم و خودم را به معرفی کردم مرا شناخت.اصلا باورش نمی شد که زنده ام فقط و فقط گریه می کرد.مرا در آغوش گرفت. تازه اینجا بود که فهمیدم این مدت ۴۵ سال نبوده ،بلکه ۴۵ روز بوده.

فردای آن روز مرا وزن کردند وزنم از ۶۷ کیلو به ۲۷ کیلو رسیده بود.همان روز از شهرک به منزل عمه ام در تهران زنگ زدند و خبر پیدا شدنم را دادند.خبر به پدرم هم رسیده بود.پدرم از اصفهان راهی اهواز شده بود ولی متاسفانه مرا به پادگان توحید سنندج برده بودند.پدرم که به اهواز و شهرک آمده بود نتوانست مرا ببیند.چون به او گفته بودند که مرا به کردستان برده اند.پدرم هم مستقیما از اهواز به سمت کردستان حرکت می کند و پس از گذشت یک روز و نصفی دوباره مرا به شهرک آوردند .پدرم به پادگان توحید سنندج می رود و باز به او می گویند که پسرت را دوباره به اهواز منتقل کردند.اینجا پس از این رفت و آمدها پدرم فکر کرده بود که من شهید شده ام و نمی خواهند مستقیما به او بگویند.بالاخره من و پردم در اصفهان همدیگه رو دیدیم اما مادرم از همان شب اول مفقود شدن مرا در خواب دیده بود و حتی گفته بود پسرم تیر و ترکش خورده و در جایی از عراق گیر افتاده و نمیتونه بیاد ولی آخرش میاد.روحیه ی مادرم خیلی قوی تر از پدرم بود و مطمئن بود که برمی گردم.

بعد از سه چهار روز مرا به اتفاق عمو و پسر عمه ام به اصفهان آوردند و به روستایمان هم خبر داده بودند که در فلان ساعت می آیم که مردم شهید پرور روستایمان تمام روستا را آذین بندی کرده و استقبال پر شور و عجیبی کردند.به آغوش خانواده ام برگشته بودم و فکر می کردم تمام مصائب و مشکلاتم دیگر تمام شده است،ولی کمی که گذشت تعادل روحی و روانیم را از دست دادم.خواب های آشفته می دیدم.شب ها بی اختیار خانه را ترک می کردم و به خیابان می رفتم تا جایی که به ناچار تحت نظر پزشک قرار گرفتم و این موضوع تا جایی ادامه پیدا کرد که مجبور شدند یک نفر را شبانه روز همراه من کنند تا خدای ناکرده کار خطرناکی نکنم.

این بود خلاصه ای از ۴۵ روز زندگی یک بسیجی عاشق که در سرزمین عراق جامانده بود.جامانده ای که بدون هیچ توفعی خالصانه و مخلصانه جهت انجام وظیفه الهی و لبیک به امام عاشقان خمینی کبیر (ره)از همه چیز خود گذشت و با اقتدا به اربابش آقا قمر بنی هاشم بهترین نوع ایثار یک بسیجی را به عرصه ظهور گذاشت.

و السلام علیکم و رحمه الله برکاته

شادی روح طیبه امام و شهدا صلوات

منبع: سایت شهید آوینی


  • محمد مزینانی
  • ۰
  • ۰

میلادباسعادت پیامبرگرامی اسلام ورئیس مذهب تشیع حضرت امام جعفرصادق برتمام رهپویان آن دوبزرگوارمبارک باد

قال رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم )

ألا اُخْبِرُکُمْ بِاَشبَهِکُم بى؟ قَالوا: بَلى یا رَسولَ اللّه. قالَ: اَحسَنُکُم خُلقا وَ اَلیَنُکُم کَنَفا وَ اَبَرُّکُم بِقَرَابَتِهِ وَ اَشَدُّکُم حُبّا لاِخوانِهِ فى دینِهِ وَ اَصبَرُکُم عَلَى الحَقِّ وَ اَکظَمُکُم لِلغَیظِ وَ اَحسَنُکُم عَفْوا وَ اَشَدُّکُم مِن نَفْسِهِ اِنْصافا فِى الرِّضا وَ الْغَضَبِ؛

آیا شما را از شبیه ترینتان به خودم با خبر نسازم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمودند: هر کس خوش اخلاق تر، نرم خوتر، به خویشانش نیکوکارتر، نسبت به برادران دینى اش دوست دارتر، بر حق شکیباتر، خشم را فروخورنده تر و با گذشت تر و در خرسندى و خشم با انصاف  تر باشد.

کافى(ط-الاسلامیه) ج 2، ص 240 و 241

  • محمد مزینانی
  • ۰
  • ۰


دلایل نصف بودن دیه زن نسبت به دیه مرد

 


"دیه" یک امر اقتصادى است که به منظور جبران خسارت، تشریع گردیده است.از سوى دیگر، در جامعه مطلوبى که اسلام در پى تحقق آن است، عمده فعالیت‏هاى اقتصادى بر دوش مرد گذاشته شده است؛ یعنى با یک نگاه کلى به وظایف اقتصادى مرد، در مى‏یابیم که مرد داراى وظایفى است که زن از آنها معاف گردیده است. در حالى که مهم ترین وظیفه یک زن - و نه تنها وظیفه او - اداره کانون اصلى اجتماع یعنى خانواده است، مهم ترین وظیفه یک مرد - و نه تنها وظیفه او - تأمین و تنظیم امور اقتصادى و معیشتى خانواده است


تمامى احکام اسلام بر پایه مصالح و مفاسد خاصى استوار است. براى هر حکمى، حکمتى است و در جعل  هر قانونى، مصلحتى موجود است.

 در مورد دیه زن و نصف بودن آن نسبت به دیه مرد هم قطعاً حکمت‏هایى وجود دارد که به تعدادى از آن مى‏پردازیم

اوّل: اگر اسلام یک دین کاملاً مادى بود که محور مسائل آن امور مالى و اقتصادى در نظر گرفته مى‏شد و آن گاه دیه زن نصف دیه مرد بود، این اشکال وارد بود که چرا ارزش زن کمتر از مرد است و چرا قیمت زن را نصف قیمت مرد در نظر گرفته‏اند. حال آن که در اسلام ارزش انسان‏ها به روح و روان و کمالات معنوى آنهاست آنچه در اسلام اهمیت دارد و معیار ارزش است، تقواست. انسان مى‏تواند چون موسى کلیم‏الله باشد، همان گونه که مریم (‏سلام الله علیها) نیز با خداوند متعال ارتباط وحیانى داشت. زن و مرد در پیمودن راه تعالى و سعادت و دست یابى به مقامات معنوى، همانند و یکسان هستند و فرقى میان آن دو نیست، مانده به همت هر کدام! لکن،

 مسئله دیه، یک امر اقتصادى است. دیه مربوط به تن انسان‏هاست برای همین است که فرقى بین دیه فرد اوّل حکومت

اسلامى و یک کارگر ساده وجود ندارد.

 (1)

دوم:

 در یک نگاه کلى مى‏توان گفت که انسان‏ها اعم از زن و مرد داراى سه بعد هستند:

الف. بعد انسانى و الاهى: در این مورد زن و مرد با هم یکسان هستند و راه تکامل انسانى و الاهى، تا بى نهایت به روى هر دوى آنها گشوده است

در سوره مبارکه نحل آیه 97 مى‏فرماید: "هرکس از مرد یا زن عمل نیک انجام دهد در حالى که ایمان داشته باشد، پس او را بى‏تردید (در دنیا) به زندگى پاکیزه‏اى زنده خواهیم داشت و (در آخرت) پاداششان را در برابر عمل‏هاى بسیار خوبشان خواهیم داد."

 (2)

 در سوره مبارکه احزاب آیه 35 هم به این معنا اشاره شده است

ب. بعد علمى: از نظر بعد علمى بین مرد و زن تفاوتى نیست. اسلام تفاوتى در فراگیرى علم بین زن و مرد قایل نشده است. در روایات آمده

"طلب العلم فریضة على کل مسلم و مسلمة"

.(3)

 آیات قرآنى که در این زمینه وارد شده و تفاوتى بین زن و مرد در زمینه علم و دانش و ترغیب به آموختن قایل

 نشده، مشتمل بر چهل آیه است

ج. بعد اقتصادى: زن و مرد در اسلام از حیث وظایف اقتصادى با یکدیگر متفاوت اند. این وظایف بر مبناى توان و قدرت جسمى و روحى زن و مرد تقسیم‏بندى شده‏اند. زن اصولاً از لحاظ بازدهى اقتصادى از مرد ضعیف‏تر است. حتى در عصر حاضر و حتى در جوامعى که بین زن و مرد به ظاهر، اصلاً فرقى قایل نیستند، بازدهى اقتصادى زن و مرد یکسان نیست

واقعیت این است که زن بالاخره برای به دنیا آوردن فرزند باید باردار شود و بعد از زایمان نیز باید به شیردهى و مواظبت از کودک خود بپردازد. دوران باردارى و شیردهى زمان و توان زیادى از زن مى‏گیرد و انرژى و وقت زیادى از زن صرف این موضوع مى‏شود. گرچه این کار، فى نفسه، کارى بزرگ و ارزشمند است، اما به هرحال، کار اقتصادى نیست و هیچ بازدهى اقتصادى بر آن مترتب نیست. از طرفى، ساختمان بدنى زن و مرد بسیار متفاوت است. زن داراى اندامى ظریف و لطیف با ضریب آسیب‏پذیرى بالاست، در حالى که ساختمان جسمانى مرد، قوى و نوعاً زمخت و مناسب کارهاى سخت است و به همین خاطر، بسیارى از کارها و شغل‏هاى اجتماعى که نیازمند توان و قوت مردانه است، در اختیار مردها قرار مى‏گیرد و بدیهى است که با فقدان مرد، خسارت بیشترى متوجه خانواده می شود، لذا ضرورى است که دیه بیشترى بابت فقدان مرد پرداخت گردد4

سوم: خلاء ناشى از فقدان یک مرد در خانواده به مراتب بیش از خلاء ناشى از یک زن است.

5

 بر اساس مطالعات فقهى و تاریخى دیه به منظور جبران خساراتى است که از ناحیه مجرم بر شخص قربانى یا خانواده او وارد گردیده و از آن جا که جامعه مطلوب دینى که اسلام در پى تحقق آن است، عمده فعالیت هاى اقتصادى را بر دوش مرد گذاشته است و مهم ترین وظیفه زن را اداره کانون خانواده قرار داده، طبیعى است که آثارى که بر یک مرد مترتب مى‏شود از نظر اقتصادى بر وجود یک زن مترتب نیست. لذا فقدان او از صحنه اجتماع و خانواده، از نظر اقتصادی  خسارت بیشترى را متوجه خانواده مى‏کند. بنابراین، باید دیه‏اى مناسب وضعیت او پرداخت گردد.6

با توجه به مجموعه مطالبى که بیان شده، مى‏توان چنین نتیجه گرفت که مسئله دیه ملاک ارزیابى ارزش مرد و زن

 نیست که تفاوت آن موجب اعتراض گردد. 7 از طرفى وظایف اقتصادى مرد در خانواده هم به نحوى ایجاب مى‏کند که تفاوت‏هایى در این گونه موارد (دیه) که ارتباط مستقیم با اقتصاد خانواده دارد، مشاهده شود و این عین صواب است

مرد از نظر جسمانى و قواى بدنى، قوى‏تر از زن بوده و قادر به انجام کارهاى سنگین‏تر است و وجود او براى خانواده، مایه آرامش و قوت دل است، از سوى دیگر با فقدان او افرادى که تحت تکفل وى بوده‏اند، بدون سرپرست و حامى مى‏مانند، لذا طبیعى است که میزان دیه او بیش از دیه یک زن باشد. 8

در پایان تذکر یک نکته و پاسخ به دو شبه خالى از لطف نیست و آن این که:

نصف بودن دیه زن نسبت به مرد مادامى است که دیه به میزان یک سوم (ثلث) نرسد و الاّ دیه مرد و زن در کمتر از ثلث با هم مساوى است. لذا اگر دلیل نصف بودن دیه زن، مسئله نقص او بود، باید همه جا دیه او نصف دیه مرد مى‏شد

اولا :صحیح است که زنان دوشادوش مردان فعالیت اقتصادى مى‏کنند لکن در عین حال، هیچگاه نمى‏توانند امنیتى را که مرد براى خانوداه بوجود مى‏آورد، ایجاد کنند. در واقع، زنان در ایجاد حریمى مطمئن براى خانواده هیچگاه به پاى مردان نمى‏رسند

ثانیاً: مرد همان گونه که دیه بیشترى به او اختصاص مى‏یابد در مقابل وظیفه دارد که در پرداخت دیه قتل‏ها و جنایات خطایى بستگان خود (به عنوان عاقله) مشارکت نماید، در حالى که زن از این امر معاف است

ممکن است گفته شود که در عصر حاضر، زنان، هم دوش مردان به فعالیت‏هاى اقتصادى اشتغال دارند و در تأمین مخارج زندگى با مرد شریک هستند، پس دلیلى بر کم بودن دیه آنها در عصر کنونى وجود ندارد

در پاسخ به این اشکال مى‏توان گفت

 همانگونه که قبلاً هم بیان شد بسیارى از مشاغل پردرآمد هستند که با وضعیت جسمى و عمومى زنان تناسب ندارند و لذا فقط در انحصار مردان قرار دارند و طبیعى است که بازدهى اقتصادى مردان را بالا مى‏برد

ثالثا: در عین حال اگر واقعاً بازدهى اقتصادى زن ومرد مساوى است، چرا در جوامعى که به ظاهر از حقوق زنان دم مى‏زنند اکثریت وزرا و وکلا ومسؤولین را مردان تشکیل مى‏دهند؟

اشکال دیگرى که ممکن است مطرح شود آنست که آیا نصف بودن دیه زن تبعیض علیه او و به نفع مردان است؟

پاسخ به این سؤال هم آن است که اسلام، دین مساوات است و مرد و زن بودن در این دین هیچ امتیازى نیست. لکن در امر نصف بودن دیه، مصلحتى وجود دارد. چنان که احکام دیگرى در اسلام وجود دارد که به دلیل مصالحى که در آنها وجود دارد، به نفع زنان وضع شده است. از جمله این که اگر شخص مسلمانى مرتد شود (مرتد فطرى) چنانچه مرد باشد حتى اگر توبه هم کند، به نظر بسیارى از فقها به مرگ محکوم مى‏شود، ولى اگر زن باشد در صورتى که توبه کند، آزاد شده و به زندگى عادى خود برمى‏گردد. یا در علل فسخ نکاح، اگر مردى بعد از عقد نکاح، دیوانه شد، زن حق دارد نکاح را فسخ کند در صورتى که اگر همین اتفاق براى زن بیفتد، مرد حق فسخ ندارد.9

 

پی نوشت ها:

1. جوادى آملى، عبدالله، زن در آئینه جلال و جمال، ص 400 و 401.

2. مشکینى، علی، ترجمه قرآن، ص 278.

3. مجلسی، بحارالانوار، ج 67،ص 68، باب 45؛ نوری، مستدرک الوسائل، ج 17، ص  249.

4. مکارم شیرازى، ناصر، دروس خارج فقه، بحث دیات، روزنامه فیضیه، شماره 18.

5. شفیعى سروستانى، ابراهیم،  و...، قانون دیانت و مقتضیات زمان، مرکز مطالعات استراتژیک ریاست جمهورى، چاپ اول.

6. شفیعى سروستانى، ابراهیم، تفاوت زن و مرد در دیه و قصاص، سفیر صبح، چاپ اول، ص 93.

7. خامنه‏اى، سید محمد ، حقوق زن، انتشارات علمى فرهنگى، 1375، چاپ دوم، ص 98.

8. محمودى، عباسعلى ، برابرى زن و مرد در قصاص، انتشارات بعثت، چاپ اول، 1365، ص 83، محمد حسین، فضل الله، زن در حقوق اسلامى، ترجمه عبدالهادى فقهى زاده، نشر دادگستر، ص 24.

9. برگرفته از نظرات فقهاى معاصر، رساله‏هاى توضیح المسائل مراجع تقلید.

زهره غفوری

بخش احکام اسلامی تبیان

 


  • محمد مزینانی
  • ۰
  • ۰

آغاز امامت وولایت قطب عالم امکان آقا امام زمان علیه السلام حضرت بقیه الله الاعظم مهدی موعود( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) برتمام منتظران وارادتمندان به آن بزرگوار تبریک وتهنیت باد.

قال المهدی علیه السلام :اما وجه الانتفاع بی فی غیبتی فکا الا نتفاع بالشمس اذا غیبها عن الابصار السحاب - الغیبه طوسی ص 292

چگونگی بهره مندازوجودمن دردوران غیبتم ،همچون بهره ای است که ازخورشید می برند،آن گاه که ابرآن راازدیدگان نهان می کند.

Image result for ‫آغاز ولایت امام زمان‬‎

  • محمد مزینانی
  • ۰
  • ۰

شهادت مظلومانه یازدهمین اخترتابناک امامت وولایت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام برتمام رهپویان آن امام همام تسلیت باد.

نام :حسن لقب :زکی وعسکری کنیه ابامحمد-پدرامام هادی علیه السلام مادرحدیث علیها سلام سال ولادت 232 ه-ق-سال شهادت 260 ه-ق عمر شریفش 28 سال مدت امامت 6سال قاتل آن بزرگوار معتمد عباسی بازهر

قال العسکری علیه السلام :اکثروا ذکرالله وذکرالموت وتلاوه القرآن والصلاه علی النبی صلی الله علیه وآله فان الصلاه علی رسول الله صلی الله علیه وآله عشرحسنات -بحارلانوارج78 ص 372 ح 12

امام حسن عسکری علیه السلام فرمود:زیاد یادخداویادمرگ باشیدوقرآن رازیادبخوانیدوبرپیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم فراوان درودفرستید که درودبررسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ده حسنه به شماررود.

افسوس که ماتم عظیم است امشب/دلها همه باغصه ندیم است امشب

برصاحب عصرتسلیت بایدگفت/کان درگرانمایه یتیم است امشب

  • محمد مزینانی
  • ۰
  • ۰

متن زیبا

باسمه تعالی

سرتاپایم راخلاصه کنندمی شوم مشتی خاک که ممکن بودخشتی باشددردیواریک خانه یاسنگی دردامان یک کوه یاقدری سنگ ریزه درانتهای یک اقیانوس شایدخاکی ازگلدان یاحتی غباری برپنجره اما مرا ازاین میان برگزیدند برای نهایت ،برای شرافت، برای انسانیت وپروردگارم بزرگوارانه اجازه ام دادبرای نفس کشیدن ،دیدن ،شنیدن ،فهمیدن وارزنده ام کردبابت نفسی که درمن دمید من منتخب گشته ام برای قرب برای رجعت برای سعادت من مشتی ازخاکم که خدایم اجازه ام دادبه انتخاب به تغییربه شوریدن به محبت .

وای برمن اگرقدرندانم.

  • محمد مزینانی