هدایت

معارف اسلامی

هدایت

معارف اسلامی

بایگانی
  • ۰
  • ۰


بسم الله الرحمن الرحیم

 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه چهارم تیر 1392 توسط نجیبه

"یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی   

 صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی

 هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند. 

 اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها،  

 وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره 

شده بودو با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند،

 ولی خونریزی شدیدی داشت.

مجروحان را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم

تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم. وقتی که دکتر اتاق

  عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل

 و برای جراحی آماده اش کنم.

 من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را

 در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم. همان موقع

که داشتم از کنار او ردمی شدم تا بروم توی اتاق و چادرم

را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود

  به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده 

و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری            

      ما برای این چادر داریم می رویم...

 

چادرم در مشتش بود که شهید شد...  

از آن به بعد

در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم".

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی